تبليغاتX
سرزمین تنـــهایی











سرزمین تنـــهایی

اينجا براي از تونوشتن هوا كم استღღღღدنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
نميدانم.....


نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا

من, نمي دانم.....

نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.


نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم


هنوزنمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تک تک لحظه ها سخت تر است يا...

نمي دانم شکستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شکستن قلبم.

نمي دانم تو به من "عشق" را آموختي يا مي خواهي "نفرت" را يادم بدهي.

نمي دانم که بگويم: "چرا آمدي؟" يا بپرسم که: "چرا رفتي؟"

من نمي دانم, تو به من بگو..........



+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت14:5توسط پریسا |
سلام دوباره...

ســـــــــــلام ســــــــلام ســــلام بـــــــازم ســلام

سلام به تموم اونايي كه از صميم قلـــــــــب دوسشون دارم ، سلام به تو دوست عزيزي كه اومدي به وبلاگم  از اومدن خيلي خوشحالم و سلام به تموم اونايي كه به قول خودشون منتظر آپ شدن وبلاگم بودن واقعا يه معذرت خواهي به شما و به خودم بدهكارم ....  آره ؟؟؟؟؟! تعجب نكن يه معذرت خواهي به خودمم بدهكارم آخه خيلي از خودم غافل شده بودم اما حالا ديگه وقت اين حرفا نيست الان وقت وقته جبران كردن، جبران اون اتفاقايي كه بايد تو اين مدت مي افتاد اما نذاشتن كه بيوفته، اما حالا بايد بايد بايد اون اتفاقا بيوفته البته با كمك همه ي شما دوستاي گلم ...

يعني هنوزم كسي منتظر آپ وبلاگ من هست؟؟؟؟؟؟؟؟!!

 يعني هنوزم دوستي واسم مونده كه با وجودش دلگرمي بگيرم؟؟؟؟!

 دوستاي گلم انتظار بد چيزيه، من و منتظر نذارين..............

راستــــــــــــــي يه چيز ديگه اينو بايد همون اول مي گفتم اما ببخشيد ديگه اينكه خيـــــــــــــلي خيـــــــــــلي همتونو دوســـــــــــــــــت دارم اينو هيچ وقت يادتون نره.........


+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت18:38توسط پریسا |
دوستت دارم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت12:35توسط پریسا |
بدون شرح
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت13:54توسط پریسا |
اين پست واسه اوني كه هميشه باهامه

سلام ميكنم به تمام دوستاي گلم اميدوارم كه حال همتون خوب باشه ، ميدونيد بچه ها امروز خيلي دلم گرفته واسه همين پست امروز يه جورايي با پست هاي ديگه فرق داره امروز و تو اين پست من ميخوام با اوني كه هميشه و همه جا هوامو داشته و نذاشته كه در هيچ شرايطي احساس تنهايي بكنم يه كم درد و دل كنم

خدا جون سلام!!!!

بازم لحظه هاي سبز مناجات، بازم من و تو و خلوتي عارفانه، دستان تمنا،نگاه پر خواهش ، دلي كه از عشق مي گويد و زباني كه تنها ميخواهد ثناي تو گويد. هر نيازي،بي نيازي ميجويد تا به او توسل كند و من متوسلم به تو ، از نيازم نميگويم كه خود مي داني و لب به سخن نمي گشايم كه هر پيدايي و نهاني بر تو پيداست پس در محضر تو چه دارم كه بگويم؟ از كدام لطف تو بگوييم كه با بسياري نادانيم،نا اميدم نكردي از مهرت، با زشتي اي كه دارم مهربان بودي با من! خدايا تو چه به من نزديكي و من چه از تو دورم، چقدر به من مهرباني و من چقدر در بندگي ات كو تاهي مي كنم،بارالها!خود را به من بشناسان كه دلم خالي از نور معرفت تو نماند!!!

پروردگارا!!!!!

به من بياموز دوست بدارم كساني را كه دوستم ندارند، عشق بورزم به كساني كه عاشقم نيستند، بگريم براي كساني كه هرگز غمم را نخوردند، به من بياموز لبخند بزنم به كساني كه هرگز تبسمي به صورتم ننواختند،محبت كنم به كساني كه محبتي در حقم نكردند.

خدايا ياري ام كن تا اگر چيزي شكستم دل نباشد.

خداوندا!!!

سرنوشت مرا خير بنويس

تقديري مبارك

 كه آن چه را كه تو زود ميخواهي دير نخواهم

و چيزي را كه

تو دير ميخواهي زود نخواهم

خدايا ما اگر بد كنيم تو را بنده ي خوب بسيار است تو اگر مدارا نكني ما را خداي ديگري كجاست؟

خدا جونم ديگه اين حرف آخرمه!!!

 فقط خودت ميتوني كمكم كني ، فقط خودت ميتوني درد اين دلمو بفهمي و فقط خودت ميتوني بفهمي كه من چي ميگم پس با تمام وجودم از تو درخواست ميكنم كه هيچ وقت منو و دلمو تنها نذاري!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت19:24توسط پریسا |
بدون شرح

خداوندا.................!!!!!!!!!!!
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به آن درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

 


يارخوب و مهربونم
يارخوب و مهربونم ميخوام دستات و بگيرم
 حرفاي نگفته ام رو ازتودلم بيرون بريزم
بگم عشقت تا قيامت توي قلبم خونه کرده
برق اون چشماي نازت دلم و ديوونه کرده
ياد تو بامنه هرجا چه تو بيداري چه تو خواب
اين دل ديوونه من مي زنه واست چه بي تاب
وقتي مي شنوم صداتو دل توي سينه مي لرزه
يه کلام عاشقونت به همه دنيا مي ارزه
مي گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتي که هستي
نمي دوني چه شيرينه وقتي روبروم نشستي
شب من سحر نميشه اگه نشنوم صداتو
اگه يک روزم نبينم رنگ زيباي نگاتو

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت15:0توسط پریسا |
شرمنده ی همتونم

سلام به تمام دوستاي گلم كه تو اين مدت اومدن و با اومدنشون منو خوشحال كردن از همتون ممنونم. اميدوارم كه بتونم يه جوري جبران كنم و شرمنده از اينكه نتونستم بهتون سر بزنم آخه اين چند روز درگير كاراي دانشگاه بودم واسه همين نتونستم خيلي بيام نت. اميدوارم كه هيچ كدوم از دوستاي گلم از دستم ناراحت نباشن و اين سر  نزدن بهشونو به حساب بي وفايي و بي معرفتي من نذارن . از تك تك دوستاي گل و عزيزم ممنونم

دوستتون دارم دوستای گلم

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت10:51توسط پریسا |
دلتنگت هستم


دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه
پس اینبار برایت می نویسم که
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که
دلتنگت شده ام به همین سادگی


+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت17:33توسط پریسا |
پنجره


سرور شعر من سلام چگونه اید خوش می گذره؟

ببخشیدا بازم شبا میرید کنار پنجره؟

ستاره ها که در میان شما میرید نگاه کنید؟

اون ستاره پر نوره رو بازم میرید صدا کنید؟

از من بیچاره چی؟ شب یه وقتایی یاد می کنید؟

بازم سر دیوونگی هام دادو فریاد می کنید؟

حتما خوبید وگرنه به خیال من سر می زدید

یه سر به این خرابه ی بی درو پیکر می زدید

به سنت قدیمیا واسه شما زدم به چوب

الهی که همینجوری همیشه باشید خوب خوب

من چی بگم واسه شما فرقی نداره خبرم

همون جور عاشق شمام همون جوری در به درم

به آب و آتیش می زنم تا شبا خوابم ببره

اما نمیشه فکرتون از این چیزا قوی تره

این افتخاره واسه من بیدار باشم واسه شما

فقط یه مشکلی که هست شما کجا و ما کجا

عاقل بودم فایده نداشت گفتم شاید دیوونه شم

شاید واسه یه بار شده قبول کنید بیاید پیشم

جسارته شما که نه خیالتونم کافیه !

این علامت تعجبه پاک نمی شد اضافیه

پریشبا سوز میومد پنجره رو بسته بودم

از دست هر چی آدمم تو دنیا هست خسته بودم

درد دلم شروع شد و عکستون اومد روبه روم

داشتید بهم گوش می دادید این یعنی اوج آرزوم

عجب شبی ابری زدو یه کم گذشت بارون گرفت

ابر چشام این فرصتو دید و دوباره جون گرفت

من بودمو عکس شما و یه عالم رویای خیس

انگار یکی بهم می گفت هر چی می بینی بنویس

دستای من نمی تونس حتی مداد نگه داره

فقط یادم میاد نوشت شما رو خیلی دوس داره

اینجور نگاهم نکنید مگه شما دل ندارید

خودتونو واسه یه بار شده جای من بذارید

شما نمیذارید اگه بذاریدم نمی تونید

عاشقی که این جوری نیست یه طعمیه نمی دونید

یه وقتی توهین نباشه اینو نگفته من ردم

اصلا به قول خودتون یه جوری ام اصلا بدم

حق با شماس خوب بگذریم سرده هوا زمستونه

کاش کسی باشه روتونو شبا تا صبح بپوشونه

مراقب چشمای نازو روی ماهتون باشید

ببخشیدا مراقب طرز نگاهتون باشید

اگه میشه دیگه شبا نرید کنار پنجره

لطفا بذارید واسه بعد تا که زمستون بگذره

زمستون یه سال سرد شبی که غم داره هوا

هیچکی نمیدونه چقد می خوامتون بجز خدا

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت14:52توسط پریسا |
شاید یا حتما
 

می نویسم  (( شاید ))

تو بخوانش      (( حتماً ))

آخرش سودش چیست ؟

                             تو بگو : فرقش چیست ؟!

این همه بیماری !       این همه بیزاری !     شب به صبح بیداری !

                    کار من این روزها    شده ماتم کاری !!!

 

(( حتماً ))   این سهم من اسـت ،

                                     زندگـــی وهـــم  مـن اسـت ،

(( شاید ))  این یک بازی اسـت ،

                                      دل به مرگـش راضی است ،

 

(( حتماً ))  این قصه ی دلدادگی است ،

                                     قصه ی جنون و دیوانگی است ،

(( شاید ))  این خــزان عـمــرم باشــد ،

                                     عــشـق او زجـر گـنـاهـم باشــد ،

 

(( حتماً ))  این آخـر آغــاز مـن است ،

                                     یک سقوطی پی پرواز من است ،

(( شاید ))  این زمزمه ی تنهایی است ،

                                    بی خبر گذشتن از هر جایی است ،

 

(( حتماً )) این یکی شدن با مرگ است ،

                                  وزش نسیم و آوارگی یک برگ است ،

(( شاید ))  این مردن بی هم نفس است ،

                           درد  بی دردی و جا ماندن در این قفس است ...

 

می نویسم  (( شاید ))

تو بخوانش     (( حتماً ))

آخرش فرقش چیست ؟

                          تو بگو :  سودش چیست ؟!

این همه بیزاری !

                     کار من این روزها ، شده ماتـم کاری !!!

 

                 می نویسم   ((  شـایـــد ... ))

 

                  

                                                      

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت10:42توسط پریسا |
سال نو مبارک

 

سلام بچه ها عيدتون مبارك اميدوارم كه سال خوبي داشته باشين با هر كي قهرين برين باهاش آشتي كنين با هر كي دوستين دوستيتون رو بيشتر كنيد
زيادم هم ديگرو ماچ نكنين

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت13:38توسط پریسا |
خاطره.......

يه خاطره از همه رنگ تو بهت و تو دلواپسي
هيچ كي نبود يار كسي يه روزي تو دلم نشست
سنگي گرفت غم و شكست پاشو گذاشت رو غصه هام
مي گفت كه پا به پات ميام توهر صداي خسته اش
 با اون لبهاي بسته اش حكايتي مي گفت برام
 از روزگار بي مرام ازاين همه دلواپسي
از شب و روز بي كسي ازاين كه اين شهر غريب
با آدمهاي پر فريب مي خوان واسش كوهي بشن
از آخرعشقش بگن مي گفت اينها نمي دونن
دارن با من چه مي كنن مي گفت كه تو خواب مي ديدم
كه توي قلبت اسيرم مي گفت تو شبهات مي مونم
ستاره ها رو مي شمرم مي گفت آروم به اين دلم
چه سخته من بي تو برم مي گفت كه مي مونه پيشم
نمي ذاره اسير بشم اسير يك قلب ديگه
تو روزو تو شب ديگه اسير اين همه دروغ
تو لحظه هاي بي فروغ مي گفت تو روياي مني
 امروز و چرا بذارم و برم؟
 آخه منم دربه درم هر جا باشم هر جا برم
اين عشقو با خود مي برم مي گفت همش درست   مي شه
اين سختي ها آزمايشه شايد كه اين بخت سياه
يه روزي با ما راه بياد يكي رسيد به جفتمون
نشست و گفت به هر دو مون اين قصه هم تموم مي شه
آخه پر از زهرو نيشه درست نشد عزيز من
گريه شده نصيب من

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت10:41توسط پریسا |
خداحافظ.......


میروم با کوله باری از غم به سوی غربت

شاید شاید گمشده" من  همونی که سالها ست انتظارشو می کشم تو غربت گمشده باشه! دوست

 دارم پیداش کنم تا

ببینه غربت دوریشو تو اشکهام آره تو اشکام

تنها یادگاری که از اون دارم فقط عکسشه با کوله بار خاطره هاش

کاش کاش نمیدونستی چقدر دوست دارم شاید اون موقع میموندی پیشم

از وقتی که رفتی آتیش اوفتاده تو وجودم داره خاکسترم میکنه

از عذابه دوریت دارم خفه میشم نمیتونم از تو به کسی چیزی بگم همینه که خستم کرده

آره قبول دارم حرفاتو من از حدش گذروندم ولی کاش تو هم میدونستی عشق حد و مرز نمیشناسه

همیشه منتظرتم میخوام اینوو بدونی هر روز که میگذره بیشتر عاشقت میشم

   عاشقتم عزیز ترینم      

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت11:32توسط پریسا |
عروسی شاه و ثریا

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت10:50توسط پریسا |
چرا رفتی............؟

نميدانم چرا رفتی....
نميدانم چرا
شايد خطا کردم و تو...
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟
تا کی؟
برای چه؟
ولی رفتی...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو
آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام.....
"برگرد"
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا؛ شايد به رسم عادت پروانگی مان
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت10:54توسط پریسا |